داستان | بلاگ

داستان

تعرفه تبلیغات در سایت


روزی روزگاری؛پسری بادختری دوست شد.یکروزپسرازدخترخواست که بیادخونشون
دخترگفت:باشه امامادرم،به مادرم چی بگم؟؟؟
پسرگفت:بگو،میخوام بادوستام برم استخر...
خلاصه دخترباکلی ترفندمادرروراضی کردوروانه خونه ی پسرشد.
بعدازمدتی ماندن و صحبت کردن به ساعت نگاهی انداخت ورفتن راپیشه کرد.
پسربه اوگفت:قبل ازرفتن موهایت رادرحمام خیس کن تامادرت بهت شک نکنه.
دخترک ساده لوح هم پذیرفت وواردحمام شد!!!
پسرهم به یکی از دوستانش زنگ زد وازاوخواست که سریع خودش رابرساند.
پسرواردحمام شدوبازوروجبربادختر...
درهمین حین دوست پسررسید،پسرازحمام خارج شدودررابست سپس،تمام ماجرارابرای دوستش توضیح دادوازاوخواست واردحمام شود.
دوست پسرواردحمام شداماطولی نکشید که دیگرصدایی ازحمام به گوش نمی رسید.
پسرکنجکاوشدبداندچه اتفاقی افتاده به همین دلیل؛درحمام رابازکرد.
دیدپسرودخترکنارهم افتاده اند،بی هیچ حرکتی،درحالیکه رگهایشان زده شده
نگاهش به دیوارافتادکه باخون نوشته شده بود...
نامردخواهرم بود...

...
نویسنده : reza بازدید : 344 تاريخ : چهارشنبه 1 خرداد 1392 ساعت: 21:34

آرشیو مطالب

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :