درد و دل

ساخت وبلاگ

خدایااجازه!!! میتونم برگموبدم؟ میدونم وقت تموم نشده،امامن دیگه خسته شدم...
چقدرسخته واسه دیگران تکیه گاه باشی؛اماتوخودت آروم بشکنی...
چقدرسخته کویرتشنه به محبت دیگرن روسیراب کنی؛اماازبی آبی زمینهای قلبت ترک بخوره...
چقدرسخته دست دیگران روتودرداشون بگیری ومحکم کنارشون بایستی؛اماشبهاازدردبه خودت بپیچی...
چقدرسخته وجودت شادیبخش دیگران باشه؛اماهق هق شبانت به دل شب چنگ بزنه...
اماسخت ترازهمه چیزبرایم این بودکه برای همه بودموهیچکس برایم نبود
مرهم دردای همه بودموکسی مرهم دردای خودم نبود...
...جواب محبتهام؛مشتی حرف پشت سرم بود؟؟؟
درسته تنهایت گذاشتم اماباخودت نگفتی،شایدبه این خاطر تنهایم گذاشت که دردهایش توان ایستادن درکنارم راازاوگرفت ومن حتی نگاهش هم نکردم...
رفتم؛ اماشکاف نبودم روباکس دیگه ای برایت پرکردم،رفتم؛اماچه شباکه ازفراقت...
بیخیال... اوضاع اینطورنمیمونه وهرلحظه به خودم میگم((این نیزبگذرد...))
این جملات رونوشتم چون میدانم روزی گذرت به این وبلاگ سردومتروکه می افته واین نوشته هارومیخوانی...
دیگرازیاتونمینویسم؛یادتونوشتن ندارد...درددارد...!!!
 خدانگهدارت...

...
نویسنده : reza بازدید : 301 تاريخ : چهارشنبه 1 خرداد 1392 ساعت: 21:33