درد و دل | بلاگ

درد و دل

تعرفه تبلیغات در سایت

شباهنگام لب دریاچه می رفتم و میگفتم با خود
او یک شب انجا دیده خواهد شد
من او را پیش از این هرگز ندیده نام اورا نیز نشنیده
و انگار
روزگاری
باهم اشنا بودیم
شبی امد
ولیکن دیر وقت امد
نه فانوسی نه مهتابی
هوا بس تیره بود وتار
و
دامن دریاچه پرطوفان
سوار قایقی گشتیم و برخیزابها
رفتیم تا دیری
من اورا باز نشناختم
زیرا که شب تاریک بود و موج نیرومند
ولی ای افسوس ای اندوه
او را موج ها بردند
و اینک هر سحر در قلب من نیلوفری نمناک می روید...

...
نویسنده : reza بازدید : 312 تاريخ : سه شنبه 14 خرداد 1392 ساعت: 19:16

آرشیو مطالب

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :